كاش مي دانستي
كه تو را مي طلبم
كاش مي دانستي
كه در اين وادي بي همنفسي
من تو را مي جويم
كاش مي دانستي
آن زمان كز سر كويت گذرم
شربت جام مي لعل لبانت خواهم
كاش مي دانستي
كه لبان من محكوم به فنا
به جز از عشق ندارد فرياد
و همين سوسوي چشمان من است
كه تو را با نم اشكي بكند هر دم ياد
كاش مي دانستي
ياد تو همره شبهاي من است
و منم همره روياي محال
مي روم بهر شرفيابي عشق
مي سپارم تن خود را به خيال
كاش مي دانستي
رقص تنهايي من
در ميان شب و روز
همه از بهر تو بود
همه با ياد تو بود
كاش مي دانستي
كاش مي دانستي