تبليغاتX

                                       بازم ميخوام از عشق بگم
 

به چشمانم اموختم که هرکس ارزش دیدن ندارد -

جمعه ششم بهمن 1385


 

شب که می شود،خدا چراغ ماه را روشن می کند تا من در حضورچشمهای کنجکاو

ستارها برای تونامه بنویسم.

کاغذم برگهای درختان است ومدادم شاخه ای تروتازه…

شب که می شود،خیال تودراتاقم راه می رود

وهمه ی اشیا جان می گیرند،پروانه های خشکیده

 بال زنان از دفترچه ام بیرون می آیند

پرده ها ازشیشه ها هم شفافترمی شوند

 ومن می توانم تورا درهمه ی آئینه ها ببینم…

گاهی حتی یک کلمه هم ندارم که برایت شعربگویم

وگاهی هزاران کلمه در دستان من است

اما باز نمی دانم چه بگویم که شایسته ی توباشد…

کاش تخته سنگی بودم که خانه اش درآغوش دریاست

 یا بنفشه ای که همیشه لب جوی را می بوسد

 ویا خیابان ساکتی که پیوسته خواب قدم های تورا می بیند…

کاش ترازویی برای اندازه گرفتن عشق ودلتنگی وجود داشت…

کاش می توانستی در رویاهایم بخوابی ودرآرزوهایم بیدارشوی…

کاش بین دستهای من با دستهای توهیچ فاصله ای نبود…

کاش بجزتاخیردیدارهیچ گله ای نبود


 

23:25  |   |