شب که می شود،خدا چراغ ماه را روشن می کند تا من در حضورچشمهای کنجکاو
ستارها برای تونامه بنویسم.
کاغذم برگهای درختان است ومدادم شاخه ای تروتازه…![]()
شب که می شود،خیال تودراتاقم راه می رود
وهمه ی اشیا جان می گیرند،پروانه های خشکیده
بال زنان از دفترچه ام بیرون می آیند
پرده ها ازشیشه ها هم شفافترمی شوند
ومن می توانم تورا درهمه ی آئینه ها ببینم…![]()
گاهی حتی یک کلمه هم ندارم که برایت شعربگویم
وگاهی هزاران کلمه در دستان من است
اما باز نمی دانم چه بگویم که شایسته ی توباشد…![]()
کاش تخته سنگی بودم که خانه اش درآغوش دریاست
یا بنفشه ای که همیشه لب جوی را می بوسد
ویا خیابان ساکتی که پیوسته خواب قدم های تورا می بیند…![]()
کاش ترازویی برای اندازه گرفتن عشق ودلتنگی وجود داشت…![]()
کاش می توانستی در رویاهایم بخوابی ودرآرزوهایم بیدارشوی…![]()
کاش بین دستهای من با دستهای توهیچ فاصله ای نبود…![]()
کاش بجزتاخیردیدارهیچ گله ای نبود![]()
23:25  | |
